درباره من

عکس من
دوستان عزيز با عرض سلام و خوش آمد اميدوارم لحظات خوبي در وبلاگ داشته و مرا رااز نظرات خوبتان محروم نفرمائيد، هميشه سبز باشيد و اميدوار................

Blog Archive

۱۳۸۹ فروردین ۲۵, چهارشنبه

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

گاندي گفته...


از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند شامل موارد زیر است

ثروت، بدون زحمت

لذت، بدون وجدان

دانش، بدون شخصیت

تجارت، بدون اخلاق

علم، بدون انسانیت

عبادت، بدون ایثار

سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه هایش داد

۱۳۸۸ اسفند ۱۵, شنبه

باز هم فروغ


نمي دانم چه مي خواهم خدا يا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پر سوز
ز جمع آشنايان ميگريزم
به كنجي مي خزم
آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگيها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
 
به ظاهر همدم ويكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در
خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه من
كه مي سوزي از اين بيگانگي ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس كن اين ديوانگي ها



شعر " رميده " از دفتر شعر "اسیر" شاعر "فروغ فرخزاد"

۱۳۸۸ اسفند ۱۳, پنجشنبه

شعري از سهراب سپهري

دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
 در و ديوار به هم
پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
 شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
 دست ها پاها در قير شب است


شعر "در قير شب" از دفتر شعر "مرگ رنگ" شاعر "سهراب سپهری"

"مرگ پرنده"


 شب ، باد پر شكسته
مي رفت و ناله مي كرد
مستانه در سياهي
هر سو كشاله مي كرد
در گوشه هاي تاريك
در سايه هاي نمناك
مي سود پنجه بر سنگ
مي كوفت سينه بر خاك
مي برد شاخه ها را
بازيكنان به هر سو
مي راند سايه ها را
چون گله هاي آهو
خاموش بود صحرا
مهتاب روشني بخش
مي كرد نور خود را
بر سينه ي زمين پخش
از لاي شاخساران
سر مي كشيد و مي ديد
تاريكي زمين را
در زير سايه ي بيد
اسرار نيمه شب را
 
مي جست و خنده مي كرد
 
برگي ز شاخه مي جست
 
بادش پرنده مي كرد
تنها با شاخ فندق
مي خواند سهره ي پير
مي بافت نغمه اش را
چون دانه هاي زنجير
در زير آسمان كوه
سرد و سياه و سنگين
پر كرده بود دامن
از سايه هاي رنگين
اندام
آهنينش
در روشنايي ماه
چون قلعه هاي جادو
مي بست بر نظر راه
دامان موجدارش
از دور ديده مي شد
تا گوشه هاي صحرا
با شب كشيده مي شد
بالايش آسمان ها
با اختران در هم
چون كشت نو دميده
با قطره هاي شبنم
مرغان نيمه وحشي
بر شاخه ي درختان
آهسته مي
نشستند
غمگين چو تيره بختان
گاهي پياده مي گشت
لي لي كنان نسيمي
صحراي بيكرانه
 
پر مي شد از شميمي
خم مي شد از نهيبش
هر لظحه شاخ و برگي
 
مي زد نسيم خاموش
شيون ز بيم مرگي
 
دنبال باد ولگرد
بازيكنان نگاهم
مي رفت و شمع مهتاب
 
تنها
چراغ راهم
 
ناگه به لرزه آمد
انگشت شاخساري
مرغي تپيد و افتاد
در موجي از غباري
بر خاك نرم و نمناك
غلتيد و پرپري زد
بادي كه ناله مي كرد
آهنگ ديگري زد
 
يك لحظه ايستادم
خاموش و سرفكنده
 
تا ديده بر نگيرم
از جنبش پرنده
چشمم چو
آشنا شد
با سايه و سياهي
 
ديدم پرنده بر خاك
جان مي كند چو ماهي
برگي سپس عقب رفت
تابيد نور مهتاب
 
گويي كه مرغ خفته
زد غوطه در دل آب
 
آنگاه چشم من ديد
 
گنجشكي آرميده
در تيرگي خزيده
از روشني رميده
از حلقه هاي ياران
 
رخت سفر
گرفته
 
در زير بارش ماه
 
سر زير پر گرفته
 
آن روز شامگاهان
 
او بود و همسفرها
كانگونه مي گشودند
مستانه بال و پرها
از روي كوهساران
 
چون برق مي پريدند
ابر سياه شب را
 
با سينه مي دريدند
گويي به يادشان بود
 
آن همرهان هشيار
 
از دره هاي خاموش
افسانه هاي بسيار
ناگه پريد و برخاست
سنگي ز يك فلاخن
 
از ضربتش زيان ديد
بال پرنده ي من
 
افتاد چون ستاره
 
در پنجه ي درختي
 
بر شاخه اي برهنه
 
مسكن گرفت لختي
 
چون طاقتش ز كف رفت
 
زان شاخه سرنگون شد
در
پيش پايم افتاد
 
غلتيد و غرق خون شد
 
اينك پرنده ي من
 
ديگر نفس نمي زد
قلب تپنده ي او
با صد هوس نمي زد
اشك ستاره و ماه
با اشك من درآميخت
چون قطره هاي شبنم
بر بال او فروريخت



شعر "مرگ پرنده" از دفتر شعر "چشم ها و دست ها" شاعر "نادر نادرپور"



۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

مي خوام يه سري از عكس هامو بزارم فعلا مقدور نيست ببخشين

۱۳۸۸ اسفند ۱, شنبه

تفاوت زن و مرد




زنان و مردان با هم تفاوت دارند، در این نکته تردیدی نیست
ولی بجای تاکید روی کیفیتهای منفی زن و مرد چرا روی نقاط مثبت آنان تکیه نکنیم؟
بیاییم از خانم ها شروع کنیم:
زنان مهربان ، عاشق و دلسوزند.
زنان وقتی که خوشحال هستند گریه میکنند.
زنان برای نشان دادن توجه و علاقه همیشه کارهای کوچکی انجام می دهند.
آنان برای دست یابی فرزندانشان به بهترین چیزها از هیچ کاری دریغ نمی کنند.
زنان قدرت این را دارند که حتی وقتی بسیار خسته هستند ونمی توانند روی پای خود بایستند،لبخند بزنند.
آنان می دانند که چگونه یک وعده غذایی را به فرصت تبدیل کنند.
زنان میدانند چگونه از پول خود بهترین بهره را ببرند.
آنان میدانند چگونه یک دوست بیمار را تیمار کنند.
زنان شادی و خنده را بدنیا ارزانی می کنند.
زنان صادق و وفادارند.
زنان در زیر آن ظاهر نرم، اراده پولادین دارند.
آنان برای یاری رساندن به دوستی محتاج همه کار می کنند.
زنان از بی ع دالتی به آسانی به گریه می افتند..
آنان می دانند چگونه به یک مرد احساس پادشاه بودن بدهند.
زنان دنیا را مکانی شادتر برای زندگی می سازند.


حالا نوبت مردان است:
مردان بر ای حمل اشیای سنگین و کشتن سوسک و عنکبوتها خوبند

مرد،... مظلوم یا آب زیر کاه ؟!


1- به نظر شما ، چرا ۹۹ در صد آقایان از همسرشان می ترسند ؟!
الف ) چون خانوم ها ناخن بلند دارند ولی آقایان ندارند !
ب ) چون خانوم ها کفش پاشنه ۱۵ سانتی دارند ولی آقایان ندارند !
ج ) چون خانوم ها جیغ دلخراش دارند ولی آقایان ندارند !
د ) چون خانوم ها اگر با استفاده از مهمات فوق هم زورشان به شوهرشان نرسد ، فقط کافیست سرشان را از پنجره بیرون کنند و از مردم کمک بخواهند تا ظرف ایکی ثانیه ، 15 مرد قلچماق به طرف شوهرشان حمله ور شوند ، ولی آقایان اگر بمیرند هم کسی به دادشان نمی رسد !


۲- چرا آقایان زمانیکه با همسر خود قصد ورود و یا خروج از دری را دارند ، می گویند خانوم ها مقدمند و اجازه می دهند که اول همسرشان از در عبور کند ؟!
الف ) چون حدس می زنند که پشت در ، یک دره ای ، خندقی ، گودالی ، چیزی باشد !
ب ) چون احتمال می دهند که از لب پنجره بالای در ، یک گلدان سنگی در حال سقوط باشد !
ج ) چون گمان می کنند که پشت در ، یک حیوان درنده و گرسنه باشد !
د ) چون می ترسند که اگر آنها زودتر بروند خانومشان در را پشت سر آنها ببندد و دیگر هم باز نکند !


۳ - شما فکر می کنید که اگر روزی همسر مردی از طبقه شصتم ساختمانی سقوط کند و در طبقه پنجاه و هشتم با دست ، میله ای که از دیوار ساختمان بیرون آمده را بگیرد و در هوا معلق بماند ، این مرد برای نجات همسرش چه اقدامی انجام خواهد داد ؟!
الف ) سریعا با استفاده از اره برقی در صدد جدا نمودن میله از ساختمان بر می آید !
ب ) یک عدد سوسک و یا موش را بر روی دست همسرش می گذارد !
ج ) یک طناب پوسیده را برای بالا کشیدن همسرش به طرف او می اندازد !
د ) با به خطر انداختن جان خودش ، هر طور که شده همسرش را نجات می دهد و سپس اینبار طوری او را هل می دهد که دیگر به هیچ عنوان نتواند دستش را به جایی بند کند !


۴ – چرا معمولا در تصادفات رانندگی ، میزان صدمه ای که به خانوم ها وارد می شود بیشتر از آقایانی است که مشغول رانندگی می باشند ؟!
الف ) چون ۵ دقیقه قبل از وقوع سانحه ، آقا خودش را از خودرو به بیرون پرت کرده است !
ب ) چون قبل از وقوع سانحه ، کمربند ایمنی خانوم دستکاری شده بوده تا عمل نکند !
ج ) چون در اینگونه تصادفات ، راننده حتی الامکان سعی کرده که خودرو اش از سمت راست با خودروی روبرویی برخورد کند !
د ) چون بعد از سانحه مشخص شده که علت تشدید جراحات وارده به خانوم ، مواد محترقه ای بوده که به دلایل نامعلوم توسط فردی ناشناس در زیر صندلی او تعبیه شده بوده تا با کوچکترین ضربه ای منفجر شود !.

منبع: go2topics123@googlegroups.com

"نواي تازه"

شنيدم مصرعي شيوا كه شيرين بود مضمونش
منم مجنون آن ليلا كه صد ليلاست مجنونش
به خود گفتم تو هم مجنون يك ليلاي زيبايي
كه جان داروي عمر توست در
لبهاي ميگونش
بر آر از سينه جان شعر شورانگيز دلخواهي
مگر آن ماه را سازي بدين افسانه افسونش
نوايي تازه از ساز محبت در جهان سركن
كزين آوا بياسايي ز گردش هاي گردونش
به مهر آهنگ او روز و شبت را رنگ ديگر زن
كه خود آگاهي از نيرنگ دوران و شبيخونش
ز عشق آغاز كن تا
نقش گردون را بگرداني
كه تنها عشق سازد نقش گردون را دگرگونش
به مهر آويز و جان را روشنايي ده كه اين آيين
همه شادي است فرمانش همه ياري است قانونش
غم عشق تو را نازم چنان در سينه رخت افكند
كه غمهاي دگر را كرد ازين خانه بيرونش
غرور حسنش از ره مي برد اي دل صبوري كن
به
خود بازآورد بار دگر شعر فريدونش

شعر "نواي تازه" از دفتر شعر "لحظه ها و احساس" شاعر "فریدون مشیری"

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

شعري از فروغ


امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را
دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم
در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم  ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره
بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست